الان 1 فروردین 87 ـه و نمیدونم چرا اون حس مسخره ای که باید باشه، نیس!
یه چیزی کمه،
یه صدا،
شاید یه بو،
شاید خیلی چیزا،
شاید هیچ چیز
شاید زمان،
شاید انسان،
شاید من؟
شاید تو.
خیلی چیزا رو میشه نوشت رو کاغذ و نتیجه اخلاقی گرفت که خوب بودیم یه سال، ولی با چند تا سطر میشه به این نتیجه رسید که گه تر از این نمیشد که بشه. نمیدونم این همه ذوق و شوق که ملت دارن واس چیه؟
تو یه راه بلند و طولانی ام
که می رم شب و روز
نمیدونم چه حالی دارم، ولی
می رم، هر شب و روز
مسخره اس لوپ احمقانه ایی که هر 365 روز یه بار میاد و با بوی مزحکش یادمون میندازه که یه سال رفت و بیلاخ. نمیدونم چرا اینجوری ام ولی خیلی وقته که چتم. هیچ دلیلی واس بد بودن نیس، جز یه معضل بزرگ روزمرگی و تکرار که نهایتش میشه نفرت از انسانهای تکراری که تقریبا 99.3 % کل جمعیت دنیا رو تشکیل میدن! با اخلاقیات تکراری و عکس العمل های از قبل تعریف شده و زر زرهای اکسپایرد شده و روند کلی دنیا که رو به جوادیت میل میکنه و چه ناگوار، حس اوری بادی چنجز!
لذت ها دارن کمرنگ و تخمی میشن.. لذت تکمیل یه پروژه به کمردرد دمر خوابیدن و کار با لپتاپ تبدیل شده! حس باحال یه دیزاین جدید به جمله تکراری چه طرح متفاوتی! عوض شده و تهش همه چی قهوه ای میزند نادخ.
دایره تفریحات و تفرجات و لذات حتی کوچیک تر از تنگ قلیون شده و با ریه به گا رفته و حجم شش یک دهم اون چیزی که بود، حتی دروغا و تظاهرهای ملت آنلاین و آفلاین لذت بخش نیس! حتی حسی واسه اوسکول کردن مردم هم نیس! حتی حس چک کردن پیج 360 هم نیس! حتی حس عوض کردن آهنگ لاو باز نیروانا هم نیس!
+
نوشته شده در پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 16:34 توسط هیلدا
|