...سالها گذشته بود...
شاید دقیقا" ۵ سالی میشد
اویل آتشی بود...سالها اتش ماند و ماه ها قبل ،
خاکسترش زیر خروارها خاک مدفون شده بود.
سنگ قبری برایش گذاشته بودم و هر از چند گاهی برای تسکین دلم،
کنارش میرفتم و در خلوتی مرگبار اشک میریختم.
کم کم نبودنش با هزار سختی باور گشت.
...
اما روزها گذشت باد آمد ...باد که نه...طوفان شد...
خاک کناره گرفت...خاکستر ها دوباره آتش شد...اتشی سوزنده...
دوباره سوختم...آتشش هنوز مرا میسوزاند...اما...
هنوز
همان بود...همان لجباز قدیمی...
با همان اطرافیان که قابل تحمل نبودند برایم...
اما آتشی بود درونم...خاموشی ناپذیر
۱۵ ماه پیش بود...
زنگ زدم به یکی از به ظاهر دوستانش...
مات شدم...
باختم...اما اینبار شرط سنگینی بود...اورا باختم...
زنگ زد...
گفت:بهش زنگ زدی؟
گفتم آره..من که گفته بودم...
گفت :بیخود/////....
گفتم :یعنی چی؟ به خاطر یکی دیگه با من...؟؟؟؟
گفت:تازه دارم خوب برخورد میکنم...
دوباره سایه های غم بالای سرم بیداد میکردند...و من گناهکارم مثل همیشه...
و تنها گناه من عشقی بود نافرجام...که میتوانست فرجام باشد...
رفتم پیشش...
گفتم:بیا توی اتاق کارت دارم...
بدون حرفی اومد...مثل همیشه ساکت...مغرور... باقیافه ی حق به جانب...
حرفاشو زد...
حرفامو زدم...
شنیدم...اما نشنید...مثل همیشه...
نگاهش کردم...دستام توی جیبم بود...زل زدم بهش...
گفتم:میدونی چیه امیر؟
این زنایی که خودشونو میفروشن میبینی؟؟؟
گفت:چیه؟من مثل اونام؟؟؟؟
گفتم:نه///من مثل اونام اگه دیگه باتو کاری داشته باشم!!!
گفت...:هیلدا من راحت پا روی احساسم میذارما...
گفتم مگه احساسم داری تو؟؟؟
گفتم مراقب خودت باش خیلی...
گفت:اوکی...!!!
همین...تموم شد...برام دعا کنین...دعا...