مثل همین حالا
شبیه اتفاق می افتی روی صورتم
و آب می برد
همه ی ستاره هایی را که
تا زمین پایین آمده بودند
تنها یک ستاره ی کوچک می ماند و
الهام می شود
تو باید دور آن را
خط بکشی
با مداد نارنجی
و من که هیچ وقت
نقاشی نکشیده ام
سیگار می کشم
فوت می کنم توی صورتت
و تو هرگز
از بوی سیگار
خوشت می آید
تا ستاره ها فرصت کنند
دوباره به زمین برگردند
من دکمه ای سیاه پیدا کرده ام
جای چشم تو که از حدقه
بیرون زده بود
من گناه کرده ام
توبه
دست از تو کشیده ام
پیشتر از اینها که بدانی
و فردا
همه ی کارمندها
با روزناه های مجانی
خبرِ
سری را که به سنگ خورد را
می خورند با چایی
و بعد
تیترهای بزرگ تر را
انتخاب می کنند
گرگی که توبه کرد
اما مرد .
خداحافظ برای همیشه.....