دیگه حتی از تو نوشتن هم منو سیراب نمیکنه ، دیگه مثل اون روزها بودنت منو آروم نمیکنه ...این روزا دیگه دلم نمیخواد بشینم یه گوشه دنج و خلوت به تو فکر کنم دیگه دلم نمیخواد قلم دستم بگیرم و تویه هزار واژه معنات کنم .
دیگه نمیتونم زیر چرخش خودکار ، تویه آبی جوهر ، نگات کنم ، صدات کنم ، این روزا دیگه دلت باهام نیست ، منو خواستی واسه روزای بی صدات ، وقتی اون روزا تموم شدند خواستی برم اما به من نگفتی... خواستی باشم اما کم رنگ ، باشم هر وقت تو خواستی .
هیچ وقت فکر نکردی دل بزرگ من ، دلی که یه روز انقدر بزرگ بود که هیچ وقت جای خالیکسی رو تویه خودش حس نمیکرد ...حالا کوچیک شده ، تو خواستی کوچیک بشه ، خواستی که همیشه برای تو بشه قد یه گنجشک .خواستی همیشه برات یه عروسک بمونه .
اما فکر نکردی عروسک خواب و بیداری نیست ، فکر کردی هست . خواستی پستونکش رو بذاری دهنش ، بهش بگی لالا کن تا من بیام سراغت ، فکر نکردی تا تو نباشی ، زیر چشمی نگاه میکنه ...آرزو میکنه نگاه کنه ، ببینه تو یه چیزی جا گذاشتی و شاید بیایی دنبالش و چقدر دعا میکنه که برگردی . اما تو یهو بزرگ شدی . آنقدر که دیگه فکر کردی عروسک خواب و بیداری به درد تو نمیخوره ماله بچه کوچولوهاست . فکر کردی الان اگه یه رباط داشته باشی بهتره ! چون دیدی آدم بزرگا اسباب بازی هاشون فرق میکنه . اونوقت رفتی در صندوقچه مادربزرگت رو باز کردی ...عروسک خواب و بیداریت رو گذاشتی تویه اون ، گفتی بمون ...یه روز میام سراغت ، گفتی منتظر بمون یه رو زکه دیدم زندگیم خالی شده ...دیدم هیچ کستویه زندگیم نیست میام حالت رو میپرسم . یه روزی که هیچ کس نفهمه من با عروسک بچگی هام بازی کنم . رفتی ...در صندوقچه رو بستی و اونوقت نفهمیدی عروسکت تویه نور کم سویی که از روزنه ای صندوقچه به صورتش میخوره درخشش اشکهاش رو تقدیمت میکنه . نفهمیدی بغض کرد و نخواست اونو جلوی تو بیرون بریزه . خواست پیش خواسته ای تو آروم باشه تا تو فکر کنی عروسکت هم دست از بچه بازی هاش برداشته .
تو رفتی و هنوز در صندوقچه بستس و عروسک خواب و بیداری تو هنوز بیداره تا شاید یه روز برگردی ، گرد و غبار صندوقچه رو بزنی کنار ، بازش کنی و باز مثل بچگی هات ، مثل روزهای تنهاییت اونو بغل کنی ، نگاش کنی ، بوش کنی و بعد ببوسی و اونوقت باز با همون صدای همیشگی خودت بهش بگی که عروسکم تموم زندگی منی...