و رفت بر لب هيچ... و پشت حوصله ي نورها دراز کشيد... و هيچ فکر نکرد که ما براي خوردن يک سيب... چه تنها مانديم.... ... ... ... پويا نوري مرد....به همين سادگي...نميدانم پگاه چيکار ميکنه..پيام کجاست؟... سيمين جون چطور باور ميکنه مرگ عزيز 24 ساله اش رو؟/آقاي نوري چطوري تحمل ميکنه؟....و خدا اينهمه صبر را از کجا آورده که به آنها هديه ميکنه؟/// ... ... ... آره پويا مرد...برادر دوست عزيزم....خواهر گلم پگاه مرد...و کسي نميتونه باور کنه... نميدونم چرا يه جور بدي ام؟؟/شايدم فکر چند دفعه اي که با هم دعوامون شد عذابم ميده....؟؟؟ نميدونم هيچي نميدونم....فقط ميدونم نبايد ميمرد....نبايد ميرفت....تازه امروز ميخواست استخدام شه....آخه اون تازه ليسانس کشاورزيشو گرفته بود....سيمين جون بعد از 4 سال که با هزار تا بدبختي پسر ارشدش مدرکشو گرفته بود ميخواست بيدارش کنه که بره سر کار...اما.... نميدونم اون مادر بيچاره چي کشيد وقتي بدن کبود پسرشو ديد که واسه هميشه خوابيده؟؟؟/ نميدونم چجوري ميخواد تو اون خونه زندگي کنه که همه جا بوي پسرشو ميده؟؟؟نميدونم چجوري ميخواد اون لحظه هايي رو که بغلش ميکرد فراموش کنه....؟؟؟؟نميدونم نامزد پويا چجوري ميخواد تحمل کنه؟
الان که دارم مينويسم 18 ساعت ازپرواز پويا گذشته و من هنوز جرئت نکردم به پگاه زنگ بزنم... نميدونم بايد چي بگم بهش؟؟؟؟ هميشه حال پويا رو ميپرسيدم...اما الان چي بگم؟؟؟؟ بگم تسليت ميگم...غم آخرتون باشه...مارو هم شريک بدونين/// ؟؟؟بعدشم با يه صداي ناراحت مصنوعي بگم...ميام ميبينمت؟>؟؟؟از اين ترحم هاي بي دليل حالم به هم ميخوره...بعدش چي؟/// پگاه يادش ميره؟ مامانش آروم ميشه؟ کمر پدرش که شکسته صاف ميشه؟؟؟ پيام ميتونه بدون پويا توي اتاق مشترکشون بخوابه؟؟؟؟ خدايا آخه چرا.... دارم داد ميزنم
آخه چراااااااااااااااااااااااااااااااا؟؟؟؟؟
بابا ما مثل تو نيستيم خدا....ما کوچيکيم ....دلمون کوچيکه....نميتونيم آخه....کمکمون کن.... آخه داغ به اين بزرگي چرا؟ امانت دار خوبي نبوديم....قبول...لا اقل فرصت ميدادي....چرا برديش؟ ... ... ...
و ميدونم شايد الان روحش همين نزديکيهاس...نزديک پگاه با چشماي اشکيش.. نزديک پيام با دست و پاهاي شل شده که ناي راه رفتن نداره...نزديک سيمين جون که از بس که زده توي صورتش ورم کرده....نزديک آقاي نوري که کمرش از داغ پسربزرگش شکست...آخه عصاي دستاشو صبح ميخوان بذارن زير خاک.........
و من گله دارم...از من... از ما...ميخوام برم يه جاي دور....کسي رو نبينم .... از اين کلمه ي عوضي خدا بيامرز متنفرم...آخرش هم نفهميدم چرا... سخته به خدا سخته که بدوني يه نفر ديگه نيست...
*** در دل چگونه ياد تو ميميرد...***
+
نوشته شده در چهارشنبه چهارم مرداد 1385ساعت 23:31 توسط هیلدا
|