۲۰ سال پیش درست ساعت ۵ صبح بود که صدای گریه ی معصومانه ی نوزادی فضای بیمارستان رو پر کرده بود...همه خوشحال بودن اما اون کوچولو گریه میکرد...شایدم میدونست سرنوشت چه بازی هایی رو واسش رقم زده...امروز اون دیگه کوچولو نیست...۲۰ سالش شده...اما ۲۰ سالگیش خیلی بد مزه شده...حتی بدتر از طعم ۱۹ سالگیش...اون کوچولوی معصوم منم...
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385ساعت 0:23 توسط هیلدا
|