** مواظب باش توی خونه تکونی دلت منو بیرون نکنی..**
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم اسفند 1384ساعت 17:14 توسط هیلدا
|
پایان عشق...آغاز نفرت...در میانه ی زندگی...
سلام...
زنگ زد...شاید چهارشنبه بود...یادم نیست...حرف زدیم....حرف زد...حرف زدم...ناراحت نبود...ناراحت نبودم...گفت نغمه اومده...خوشحال شدم...تموم کرد...منم تموم کردم..براش تموم شدم...برام خیلی وقت بود تموم شده بود...رفت ...منم رفتم...واسه همیشه....تا ابد...خوشحالم....خیلی ...اما...خیلی چیزا یادم داد...گرگ بود...گرگ شدم...و غریبه شد برام...بعد از ۴سال و ۲ ماه و ۲۴ روز و ۸ ساعت...
و حالا دیگه نوشته ی زیر که توی بخش نظرات پست قبلی بود تنها چیزیه که ازش نگه داشتم...و بقیه داشته ها و ناداشته ها رو سپردم به دست خاک...!!!
نويسنده: پسر بی وفا
سه شنبه 25 بهمن1384 ساعت: 2:37
چی ذوستداری بنویسم همه حرفام شنیدی.خیلی خوشگل مینویسی خانومم ولی یکم نا عادلانه .میی دونم که دوران خوبی داشتی با هاش دوست دارم این دفه خوباش و بخونم.گدشته افسردت کرده به الان فکر کن.
...و من آزاد شدم...
رها شدم دیگر...
نمیتوان گفت چه زیباست احساس آزادی...
رهایی از قفس عشق...یا تنفر...
احساس اینکه بتوانی از دریایی طوفانی عبور کنی...
و من عبور کردم...
رفتم به همین سادگی........!!!!!!
و هرگز تصور نمیکردم اینقدر ساده باشد....
و خوشحالم که آزادم ....ازاد ار بند تعلق...
و نمیفهمی چقدر عذاب میکشیدم وقتی بودی...
نمیفهمی چه لذتی دارد حالا که نیستی....
آری ...درست فهمیدی لذت دارد....
و تو....بار سنگینی بودی بر دمشم که هرگز به مقصد نمیرسید...
که در میانه ی راه به زمین گذاشته شدی...
و رفتم...
و رفتی...
امشب رفتی...
نور آمد وقتی رفتی...
و باور نمیکنی اگر بگویم لحظه ی رفتنت زیباترین بود...
و دیگر خبری از عشق و آه و حسرت نیست...
بود اما نیست دیگر...
نمیدانی چه قدر زنده ام...
سبزم......
شادابم...
زنده شدم وقتی رفتی....
وقتی رفتی....
هوا روشن شد....شب بود اما نور آمد...
دل من باز شد دیگر....
روحم رها شد...
همه را پس گرفتم....
همه ی آن چیزهای قدیمی که جا مانده بود....
قلبم...پاهایم...عشقم....چشمانم.....دستانم.....
همه را هدیه دادم....به کسی....
کسی که آمد و با خود نور آورد....
کسی که پشت پنجره ی اتاقم سرک میکشد
...و من دیگر تکرار نشدم...
و زندگی رنگ گرفت...
مدتها بود منتظر بودم...منتظر رفتنت.....و دیگر بازنگشتنت...
چه شیرین رفتی...!!!شیریـــــــــــــــــــــن....
رفتنی که بازگشتی ندارد....
که نمیخواهم داشته باشد دیگر..
باور کن....!!!!!!
از همه ممنونم که منو مورد لطف قرار میدن....و از اینجا به همه میگم...هیچوقت زحمتا و دلداریهای داداش گلم کیومرث عزیزم رو فراموش نمیکنم...مرسی داداشی...
+
نوشته شده در سه شنبه نهم اسفند 1384ساعت 4:29 توسط هیلدا
|