به گذشته بازگشتم دوباره...به حبیب ها که گوش میدادم...نسل بارانها...بزن بارانها...نامه ها که نوشتم...نخواندی...شعرها که گفتم...نفهمیدی...دفترها که مینوشتی...که مینوشتم...آن خاطرات زیبا..اما کودکانه...روزهایی که عشق یک طرفه ام را به رخ کشیدی...اعترافها که کردم...که باور نکردی...
به گذشته بازگشتم دوباره...خاطرات خوش که نداشتیم هیچ...به شبهای گریه...صبحهای مدرسه...که می آمدی...سرد بود اما می آمدی...ظهرهایی که بودی...کوچه ی باریک...گلها که می آوردی...گلها که می آوردم...وقتی نبودی...پرپر میشد آنها ...دل من هم...دل من که همیشه پرپر میشد...درسها که میخواندیم با هم...نامه ها که مینوشتی...اوایل...!!!
گذشته را میخواهم دوباره...خیابان گاندی...الوند...دبیرستان ایروانی...دبیرستان حر...کوچه ی دهم...همان تهدیدها...
روزی که نازی آمد...هدی...شادی...فهیمه...مهسا...الناز...سروناز...پردیس...و
نغمه...عشق آخری...
یا شاید من فکر میکنم آخری باشد...
نامها از یادم رفته اند...اما همه را به یاد دارم....همه ی آنها را که دزدیدند تورا...
یا شاید خودت همراه آنها رفتی ....نمیدانم...
...و به یاد دارم...روز تولدت را...که هم او بود ...هم من...اما من...نفهمیدم....
یا تولد ۱۹ سالگی...که نغمه نبود...اما فکرت را ربوده بود با خودش....که تو انتظارش را میکشیدی...همه را به یاد دارم....او نبود...اما من که بودم....تو ندیدی....
و دوستانت....همه را به یاد دارم...همه که به تو خیانت کردند...و تو نفهمیدی...و هموز هم نمیدانی
شبهایی بودند دوستانی که...
و دلم تنگ است...تنگ روزهای هم آغوشی که نداشتیم هیچ...قهرها که فراوان بودند...تهمتها که زدند...که زدی...شب گریه های آن خیابان بلند...همانجا که گفتی خیلی جدی گرفته ام...و من جدی گرفته بودم...که کاش اینطور نبود...
و به یاد میاورم زمانی که به تو نزدیک بودم خیلی...اما نه تو مرا دیدی نه من تو را...و چه قدر یاداوری این روزها تلخ است...که تو هیچگاه نبودی...که نیستی...که نخواهی بود....و من هنوز نفهمیدم چرا نبوذی؟؟؟...و نفهمیدم...آیا میخواهم باشی یا نه...!!!!
و مدتهاست که هیچ احساسی در من جایی ندارد...و احساسم به اسارت رفته...و من بی عار شدم...مثل همه...مثل خودت...تو که همیشه بی عار بودی...و این دلیل زنده بودن است...جایی خواندم...باید بی عار باشی تا زندگی کنی...و من برای همین زنده ام...
و دلم تنگ است...برای تو...برای تویی که نداشتم هرگز...و آنقدر نبودی ...حالا که هستی...دلم برای لحظات نبودنت تنگ است...
دلم تنگ است برای تکتم...روزهای امتحانات...پیاده رفتن ها...و آن فکرهای مسموم...و آن عشق های کهنه ی اسطوره ای....
برای سحر...که فرسنگها دور است از من...از ما...
برای پروانه که بهترین بود و هست.....برای هانی....که صبور بود.....سخت بود...و هست....
برای پگاه دختری فروردینی از جنس خودم...که در همین نزدیکی مدتهاست گم شده است...
برای نیلا ...که نمیدانم چه میکند...که او هم از من دور است...از ما دور است...
۱۹ ساله ام ..اما دلم ۱۵ سالگی را میخواهد...
دلم گذشته را میخواهد...که از نو بسازم آنرا...
که دیگر ۴شنبه...آ ن غروب کذایی کوچه ی دهم را رد کنم...داخل نشوم...تو را نبینم...عاشق نشوم...شاید بتوانم زنده بمانم...کاش میشد از نو ساخت گذشته را...تا نمیامدم هرگز آن روز....تا تو را با پای شکسته نمیدیدم...و چنین نمیشد...اما گویی سرنوشت پرزور تر از من است...
آری...همیشه همین بوده...و هست...
+
نوشته شده در جمعه بیست و یکم بهمن 1384ساعت 2:15 توسط هیلدا
|
دلم گرفته...دلم عجیب گرفته...!
...و این منم زنی تنها در آستانه ی فصلی سرد...
یک دو روز دیگر ...
از همین شاخه ی لرزان حیات
سرکشان سوی تو میایم باز...
دوستت دارم بسیار هنوز...
د د
و ا
س ر
ت م
دوستان گرامی ...تا همین الان عکس خودم اینجا بود ...اما بنابر توصیه ی یک دوست برش داشتم...دوستی که نظرش خیلی عزیزه...
+
نوشته شده در شنبه هشتم بهمن 1384ساعت 1:16 توسط هیلدا
|
به اون ظالم بگین نفرین این دل تا زندست به راه زندگیشه...
...و من خسته ام...از تکرار دیروزها...پوچی امروزها...ترس از فرداها...
و کاش کسی بیاید...کسی بیاید و با خود نور آورد...اینجا تاریک است...سرد است...یخ.زده دیگر دلـــــم...
کسی منتظر نیست...آری و دیگر هیچ نگاه منتظری به پنجره ی اتاقم سرک نمیکشد...
او رفته...و نمیدانم دلم میخواهد بازگردد ...یا نه؟!!! و من میان بهتی از سکوت درگیرم...و سکوت...این صدای سنگین بر سرم فرود میاید...اطرافم را نگاه میکنم...پر است از تو...و خالی از من...!!!هیچکس نیست و از میان همه ی خاطرات فقط من مانده ام و من...!!
سکوی کنار پنجره غبار دارد...آخر مدتهاست به انتظار کسی آنجا نمینشینم...
تمام نامه ها را جمع کرده ام...نکند خاطره ات را با خود آورند...که بیزارم از خاطره ها...
تمام عروسکها را جمع کرده ام...نکند تو را زنده کنند...که بیزارم از فکر تو...
دست نوشته هایم را گم کرده ام...آنهایی هم که بود تو پاره کردی...کاش میدانستی آنشب،تکه های تن مرا میدریدی...
کتابها خاک گرفته اند در گذر خاطره ها...آخر دیگر نمیخوانمشان......هر کدام نشانی از تو دارند...نوشته ای در گوشه ای...عکسی...یادداشتی...همه از تو نشان دارند...و من که بیزارم از اینهمه خاطره...
دیوارهای اتاق پر بودند از تو...از یاد تو...حرفهای تو...گفته هایت و ناگفته هایت...اما...همه را کشتم...هم نوشته های اتاق...هم یاد و گفته ها و ناگفته هایت...که تو نه گفته ها را گفتی و نه ناگفته ها را...!!!
و من هنوز نفهمیدم چرا بهار نشد...چرا آفتاب فراری شد...چرا دریا یخ بست...و چرا طنین صدایت از من گرفته شد...آخر تازگیها...بهار،افتاب ،دریا،صدا...همه و همه بر من حرامند...و من نمیدانم این قانون کدام سرزمین است...؟
اما میخواهم بایستم...ولی پاهایم هنوز در امتداد همان خیابان بلند جامانده...روبروی پلاک ۵۷...
میخواهم فریاد کشم...فریاد رسی طلب کنم...اما صدایم هنوز به دنبال گوشهای شنوایت میگردد...هنوز برنگشته صدایم...آخر سالهاست به دنبال شنیده شدن است...
میخواهم ببینم...هیهات که چشمانم دوره گرد شبانه های چشمانت است...اما هنوز به شب نرسیده...
دلم میخواهد بر این زندگی...این مردگی...! از ته دل بخندم...اما خدا میداند خنده هایم کجا و کی خشکیده...خنده هایم را کی و کجا خشکاندی...؟
راستی دلم خیلی چیزها میخواهد...اما....ذلم اینجا نیست...سالهاست به غارت رفته...سالهات اسیری میکشد...دیگر عادت کرده...اما تنگ است ...خیلی تنگ است...آه اگر بیایی...!!!
+
نوشته شده در یکشنبه دوم بهمن 1384ساعت 21:10 توسط هیلدا
|