...آسمان بارید امشب...دل من هم بارید...گاهی اوقات به یاد آوردن بعضی خاطرات خیلی غمگینه امشب دوباره بارش برف منو برد به ۴ سال پیش...یادش بخیر یه دختر بچه ی مدرسه ای با هزار تا آرزوی کوچیک و بزرگ...دلم عم داره دوباره...نمیدونم چرا...ولی دلتنگم...نمیدونم برای کی ...شاید برای همبازی دوران کودکی...شاید برای عشقی که یه روزی از همین روزا اونو توی خودم کشتــــــم...ودلم میسوزه...نه برای خودم بلکه برای حسرتم...حسرتی که یک عمر طول کشید...و منو به تنهایی مغمومی فرو برد...دلم برای کسی تنگ است... دلم برای او تنگ است...که همچون کودکی معصوم مرا میفهمید...که مرا نفس میکشید...که مرا...
و من مرده ام ...و شب هنوز هم ادامه ی همان شب بیهوده است...
+
نوشته شده در دوشنبه نوزدهم دی 1384ساعت 23:42 توسط هیلدا
|
...
...دوست من ...
تو دوست من نیستی...ولی من اینرا چگونه به تو بفهمانم...؟
راه من راه تو نیست...
گرچه با هم راه میرویم ...دست در دست...
+
نوشته شده در شنبه هفدهم دی 1384ساعت 22:56 توسط هیلدا
|
حیف....حیف...که عمرم به پای تو هدر شد...
...عاشقانه هایت را که به صورتم بالا میاوری...
دلم آشوب میشود....
نه از حجم سنگین و متعفن کلمات...نه...که نجویده و هضم نشده بالا امده...
و آنچنان به سرورویم میپاشد...و هرچه من میسایم....پاک نمیشود از صورتم...
آشوب میشود دلم وقتی تلنگری در گوشم میگوید:
"صدای تمامی مردان به گاه گفتن دوستت دارم
چه قدر شبیه به هم است"
همان لحن کشدار...
همان لرزشهای عصبی...
همان نفسهای عمیق قبل و بعدش...
قبل و بعد از بالا اوردن عاشقانه هایشان
و به گاه گفتن "دوستـــــــــــت دارم"...
+
نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم دی 1384ساعت 0:29 توسط هیلدا
|