X
تبلیغات
مسافر سنگدل من

مسافر سنگدل من

میخوام اینو بنویسم تا به کسی دل ببندی که دل داشته باشه نه سنگ ...

عشق آغاز جنون بود ...نمیدانستم...و گویی من نیز مجنون شدم امروز...

...و ۱۸ ساعت گذشت....که انگار ۱۸ سال بود...

رفتی و از رفتن تو، قلب آینه شکسته
کوچه ها در خلوت شب، پنجره ها همه بسته
آسمان خاکستری رنگ، بغض باران در نگاهش
خنجری در سینه دارد، توده ابر سیاهش
بی تو من از نسل بارانم، بارانم، بارانم
چون ابر بهارانم، گریانم، گریانم، گریانم
بی تو من با چشم گریان، سیل غم برد آشیانم
خواب سرخ بوسهایت می نشیند بر لبانم…

 

 

 

+ نوشته شده در  5 Apr 2009ساعت 15:11  توسط هیلدا   | 

من بودم تو نبودی...یلدا بود من نبودم

 

یـلــــــــــــــــــــــــدا ندارم!!!!!!!

برای سال ها می نویسم...

سال ها بعد که چشمان تو عاشق می شوند...

افسوس که قصه ی مادربزرگ درست بود...

همیشه یکی بود یکی نبود...

+ نوشته شده در  20 Dec 2008ساعت 23:41  توسط هیلدا   | 

تولدی دیگر...

 

من ۲۲ ساله شدم...

                                        به همین سختی .... به همین بدمزگی...

+ نوشته شده در  16 Apr 2008ساعت 11:8  توسط هیلدا   | 

یه سال دیگه

الان 1 فروردین 87 ـه و نمیدونم چرا اون حس مسخره ای که باید باشه، نیس!

یه چیزی کمه،

یه صدا،

شاید یه بو،

شاید خیلی چیزا،

شاید هیچ چیز

شاید زمان،

شاید انسان،

شاید من؟

شاید تو.

خیلی چیزا رو میشه نوشت رو کاغذ و نتیجه اخلاقی گرفت که خوب بودیم یه سال، ولی با چند تا سطر میشه به این نتیجه رسید که گه تر از این نمیشد که بشه. نمیدونم این همه ذوق و شوق که ملت دارن واس چیه؟

تو یه راه بلند و طولانی ام

که می رم شب و روز

نمیدونم چه حالی دارم، ولی

می رم، هر شب و روز

مسخره اس لوپ احمقانه ایی که هر 365 روز یه بار میاد و با بوی مزحکش یادمون میندازه که یه سال رفت و بیلاخ. نمیدونم چرا اینجوری ام ولی خیلی وقته که چتم. هیچ دلیلی واس بد بودن نیس، جز یه معضل بزرگ روزمرگی و تکرار که نهایتش میشه نفرت از انسانهای تکراری که تقریبا 99.3 % کل جمعیت دنیا رو تشکیل میدن! با اخلاقیات تکراری و عکس العمل های از قبل تعریف شده و زر زرهای اکسپایرد شده و روند کلی دنیا که رو به جوادیت میل میکنه و چه ناگوار، حس اوری بادی چنجز!

لذت ها دارن کمرنگ و تخمی میشن.. لذت تکمیل یه پروژه به کمردرد دمر خوابیدن و کار با لپتاپ تبدیل شده! حس باحال یه دیزاین جدید به جمله تکراری چه طرح متفاوتی! عوض شده و تهش همه چی قهوه ای میزند نادخ.

دایره تفریحات و تفرجات و لذات حتی کوچیک تر از تنگ قلیون شده و با ریه به گا رفته و حجم شش یک دهم اون چیزی که بود، حتی دروغا و تظاهرهای ملت آنلاین و آفلاین لذت بخش نیس! حتی حسی واسه اوسکول کردن مردم هم نیس! حتی حس چک کردن پیج 360 هم نیس! حتی حس عوض کردن آهنگ لاو باز نیروانا هم نیس!

+ نوشته شده در  20 Mar 2008ساعت 16:34  توسط هیلدا   | 

بازم من ... بازم تو

خوش به‌حال آن زن
که در زندگيش
تو راه بروی
خوش به حال زنی که برایش
تو شيرين‌زبانی کنی
...
خوش به حال زنی
که نگاه پاک ومعصومانه تو
هرروز به او خیره شود
خوش به حال زنی
که دست‌های قشنگ تو
دکمه‌های پيرهنش را
باز کند
ببندد
تا لب‌هایت به نجوايی بخندد
....
حسرت دست‌هایت مانده
به چشم‌هایم
به خواب‌هایم
به کش و قوس‌های تنم
در حسرت دست‌هایت
پرپر می‌زنم
...
چقدر برایت قصه بگويم
چقدر ببوسمت
نوازشت کنم
موهایت را نفس بکشم
تا خوابت ببرد؟

چقدر
نگاهت کنم
نگاهت کنم
تا خوابم ببرد؟
...
چقدربی تو، به تو فکر کنم؟

+ نوشته شده در  11 Jun 2007ساعت 16:2  توسط هیلدا   | 

* تازگیها چه ساده خراب می شوم ... چه ساده از هم می پاشم ... چه ساده و چه زود... !!!

 تنهایی ، درد بزرگی است

 

*  چراغ ها را خاموش کن لعنتی .. . شاید بعضی چشمها ، حوالی شانه های تو ، میهمانی از جنس بغض را به انتظار نشسته باشند

نیستی ....

آنقدر نیستی که انگار هیییییییییچوقت نبوده ای ....

من حالا نیاز دارم که باشی ... که صدام کنی ... که دستهام را بگیری ...

اما تو ... نیستی ...

آنقدر نیستی که انگار هیییییییییییچوقت هم نبوده ای ....

...

هاااااااااااااه ...

می دانم ...

دل نازک شده ام ...

به تلنگری می شکنم ...

می خواهم به همان حصار سرد و بی روح خودم برگردم ...

مثل مسافر الوند پلاک ۵۷  ... تنهاااااااااااای تنها ...

انتظار زیادیست خواستنت توی این لحظه های سیاه .. ؟ 

بودنت به اندازه  یک کلمهء چند حرفی ..       ... ؟

نمی دانم ... شاید هم هست ...

کسی چه می داند ...

نمی دانم .. من هییییچ چیز نمی دام ...

فقط می دانم که دلم  می خواست باشی ...

به اندازهء یک کلمه فقط ...

از پشت تمام  این فاصله های دور حتی .... و نیستی ...

آنقدر نیستی که انگار هیییییییییییچوقت  هم نبوده ای ....

آنقدر نیستی که انگار هیییییییییییچوقت  هم نبوده ای ....

آنقدر نیستی که انگار هیییییییییییچوقت  هم نبوده ای ....

آنقدر نیستی که انگار هیییییییییییچوقت  هم نبوده ای ....

لعنتی ... دلم شکست .... 

 

کسی نیست ...

یادت هست.. هیچ کس وقت ندارد ببینت تو چه مرگت شده ... ... ... ... هاااااااااااااه !

از همه تان دلم گرفته ...

از تو ... که مرا گذاشتی و رفتی آن سر دنیاااااااااااااا ... از تو ...  که بی خبر گذاشتی رفتی ... و حالا  برای من خط و نشان برف نیامده و زمستان سرد کشیده ای ...

و از تو که .....

بی خیااااااااال ......

تمام  می شود این روزهای طووووووووووووولانی ....

تمام

می شود

این

روزهای

طولانی

...

اما .. تو باور نکن ...................

 ***

***

***

***

 از درد به خودم می پیچم...

اشک هام دیگر نمی ریزند...

می روم تمام خودم را بالا بیاورم...

 

* درد گاهی وقت ها چقدر لذت دارد...؟!؟

 

* انگار عادت شده!!!

 

 

تمام شد...

یادم می آید آن همه ادعای دوستی را...

دلم می سوزد...

چه خیال هایی داشتم...

 

* دیگر نگران هیچ کس نیستم!

 

...و من حشیش میکشم...آری ...و در تمام مدت به یادت بودم...به یاد تو که حشیش میکشیدی...و سنگ میشوم همیشه...و تو نیستی برای همیشه....

 

 

و من خواهم مرد...

+ نوشته شده در  16 Feb 2007ساعت 10:49  توسط هیلدا   | 

آتشی بود زیر خاک...که ناگزیر باد آمد...

 

...سالها گذشته بود...

شاید دقیقا" ۵ سالی میشد

اویل آتشی بود...سالها اتش ماند و ماه ها قبل ،

خاکسترش زیر خروارها خاک مدفون شده بود.

سنگ قبری برایش گذاشته بودم و هر از چند گاهی برای تسکین دلم،

کنارش میرفتم و در خلوتی مرگبار اشک میریختم.

کم کم نبودنش با هزار سختی باور گشت.

...

...

...

اما روزها گذشت باد آمد ...باد که نه...طوفان شد...

خاک کناره گرفت...خاکستر ها دوباره آتش شد...اتشی سوزنده...

دوباره سوختم...آتشش هنوز مرا میسوزاند...اما...

...

...

...

هنوز

همان بود...همان لجباز قدیمی...

با همان اطرافیان که قابل تحمل نبودند برایم...

اما آتشی بود درونم...خاموشی ناپذیر

۱۵ ماه پیش بود...

...

...

...

...

زنگ زدم به یکی از به ظاهر دوستانش...

مات شدم...

باختم...اما اینبار شرط سنگینی بود...اورا باختم...

 

 

زنگ زد...

گفت:بهش زنگ زدی؟

گفتم آره..من که گفته بودم...

گفت :بیخود/////....

گفتم :یعنی چی؟ به خاطر یکی دیگه با من...؟؟؟؟

گفت:تازه دارم خوب برخورد میکنم...

...

...

دوباره سایه های غم بالای سرم بیداد میکردند...و من گناهکارم مثل همیشه...

و تنها گناه من عشقی بود نافرجام...که میتوانست فرجام باشد...

...

...

رفتم پیشش...

گفتم:بیا توی اتاق کارت دارم...

بدون حرفی اومد...مثل همیشه ساکت...مغرور... باقیافه ی حق به جانب...

حرفاشو زد...

حرفامو زدم...

شنیدم...اما نشنید...مثل همیشه...

نگاهش کردم...دستام توی جیبم بود...زل زدم بهش...

گفتم:میدونی چیه امیر؟

این زنایی که خودشونو میفروشن میبینی؟؟؟

گفت:چیه؟من مثل اونام؟؟؟؟

...

...

گفتم:نه///من مثل اونام اگه دیگه باتو کاری داشته  باشم!!!

گفت...:هیلدا من راحت پا روی احساسم میذارما...

گفتم مگه احساسم داری تو؟؟؟

گفتم مراقب خودت باش خیلی...

گفت:اوکی...!!!

همین...تموم شد...برام دعا کنین...دعا...

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  22 Dec 2006ساعت 17:58  توسط هیلدا   | 

تموم شد .... نقطه سر خط...

 مثل همین حالا

شبیه اتفاق می افتی روی صورتم

و آب می برد

همه ی ستاره هایی را که

تا زمین پایین آمده بودند

تنها یک ستاره ی کوچک می ماند و

الهام می شود

تو باید دور آن را

خط بکشی

با مداد نارنجی

و من که هیچ وقت

نقاشی نکشیده ام

سیگار می کشم

فوت می کنم توی صورتت

و تو هرگز

از بوی سیگار

خوشت می آید

تا ستاره ها فرصت کنند

دوباره به زمین برگردند

من دکمه ای سیاه پیدا کرده ام

جای چشم تو که از حدقه

بیرون زده بود

من گناه کرده ام

توبه

دست از تو کشیده ام

توبه

پیشتر از اینها که بدانی

و فردا

همه ی کارمندها

با روزناه های مجانی

خبرِ

سری را که به سنگ خورد را

می خورند با چایی

و بعد

تیترهای بزرگ تر را

انتخاب می کنند

گرگی که توبه کرد

اما مرد .

 

 

                        خداحافظ برای همیشه.....

+ نوشته شده در  13 Dec 2006ساعت 21:24  توسط هیلدا   | 

زندگی معجون درد آوریست...

امشب داغونم فردا مینویسم واسه بار آخر...

+ نوشته شده در  6 Dec 2006ساعت 23:51  توسط هیلدا   | 

...

...و گاهی ...همیشه...چقدر میشکنم از وقاحت او...

از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران                      رفتم از کوی تو اما عقب سر نگران

ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی                تو بمان و دگران ، وای به حال دگران

+ نوشته شده در  23 Nov 2006ساعت 20:26  توسط هیلدا   |